تاريخ : جمعه 29 خرداد1388 ساعت: 5:3 قبل از ظهر
در عصری که تکنولوژی، ناپایدار است و نانوتکنولوژی جولان می دهد؛ حدیث تولد تا مرگ آدمی نیز رنگ و بویی مدرن و حتی پست مدرن بخود می گیرد.
...فرآیند تولدم با نواختن نخستین ضربه کف دست بر پشتم آغاز گردید!. در حالیکه نخستین «وَنگ» هایم، فضای بیمارستان را تحت الشعاع قرار داده؛ اطرافیانم لبخند زنان به والدینم و یکدیگر تبریک می گفتند. پرستاری که خونابه دستانم را پاک می کرد، با خونسردی چیزی را تحویل والدینم داد!. راستش در آن بلبشوی هیجان آمیز؛ نه پرستار و نه والدین و نه دیگر اطرافیانم بدرستی نفهمید که آن دفترچه کذایی موسوم به «پس انداز آتیه» چگونه در دستان کوچک من جای گرفت!. تمامی بر و بچی که همزمان با تولد من پا به عرصه حیات گذاشته،مشابه این دفترچه را در دستان خود می دیدند. این معما از بدو تولد حل ناشدنی و مبهم باقی ماند!. سئوال بی پاسخی که در زمره اسرار خلقت متولدین قرن طلایی فوق مدرن، بشر را همواره قلقلک می داد!. آیا این دفترچه های پس انداز، محصول فرآیند یک تولد و تبلیغات مدرن بود و یا در شلوغی و استرس لحظه ها، توسط افرادی بطور مرموزانه در دستان اطفال جای گرفت...؟!. بعدها که بزرگتر شدم فهمیدم که این هدیه ده هزار تومانی از فلان بانک به نوزادان تازه متولد بوده که پیآمد اعمال ضوابط سیاستهای پولی همه بانکهای دولتی و غیر دولتی و موسسات مالی و اعتباری و... در قالب شیوه های نوینی بوده تا امکان رقابت واقعی و شفاف وجود داشته باشد. دوران پست مدرن ایجاب می کرد تا بسترسازی برای ارائه خدمات بانکی ایده آل! تا آنجا نفوذ نماید که حتی بستر تولد را نیز دربر گیرد!.

خلاصه در همان چند روز اولیه حیات به پاس هدایای اقوام و آشنایان مبالغی رهسپار این دفترچه شد و با افزایش روزافزون هدایای نقدی و سیر صعودی ریالی آنها؛ لبخندهای حاکم بر لبان والدینم نیز پررنگ تر می شد. در لفافه خنده های نمکین والین بخوبی آینده نگری و امید موج می زد. همزمان با آشنایی با واژه هایی چون پول، ریال، پس انداز و... از جوایزی می شنیدم که ظاهرا دستمایه ی امید بخشی والدینم بودند. کوه سکه طلا، آخرین مدل اتومبیل روز، تحویل یکدستگاه آپارتمان، هزاران متر اسکناس و... از جمله جوایزی بود که در لالایی های مادر و لبخندهای پدر، من را کنجکاو کرده بود!. از همان عهد طفولیت، زرق و برق سکه ها، چشمانم را خیره کرده و همیشه آرزوی داشتن یک ماشین اسباب بازی مدرن تری را داشتم. اما همه دعوت به صبرم نموده و نوید دریافت سکه های بیشتر و واقعی تر و خودروی شیک مدرن تری را می دادند.
با گذشت زمان، پس انداز من نیز افزایش چند برابری یافته و میلیونی شده بود!. اندک اندک معنای تبلیغات اغراق آمیز و افراطی را فهمیده و بر بخت بد خود لعنت می فرستادم. بنظر شما اغراق آمیز نبود؟!. در حالی پا به مدرسه گذاشته که آرزوی «قان قان» بازی با یک ماشین اهدایی از بانک همچنان بر دلم سنگینی می کرد!. در رویاهای کودکانه ام، کسانیکه برنده خوش شانس لقب گرفته و ماشین بازی مرا به یغما برده را مورد ضرب و شتم قرار می دادم اما بازهم امیدوار باقی ماندم.
این هنگام بود که والدینم تصمیم به جابجایی سپرده هایم گرفته و بر اساس حس آینده نگری، آنها را به بانک دیگری انتقال دادند. ظاهرا این بانک جوایز بیشتری می داد و کوه سکه های اهدایی اش،فراتر از اورست رفته بود!. در عرصه این هجوم تبلیغاتی بانکها همچنان امیدوار باقی ماندم. حالا آرزو های من نیز بلند پروازانه تر گشته و در حسرت دوچرخه ای چشم به قرعه کشی بانکها داشتم!. آنان که عاقلانه تر عمل کرده از محل برداشت همان پس اندازها برای خود دوچرخه ای گرفته و با تک چرخ زدن مرا به سخره می گرفتند. وارد دوران راهنمایی و دبیرستان شده و والدینم متوسل به بانکهای خصوصی شدند. آن دوران، عهد خصوصی سازی بانکها بود و من که حتی با بدبیاری تمام، دوچرخه ای نیز دست و پا نکرده با مشورت والدینم، سپرده ها را به بانک خصوصی انتقال دادم. آزادی عمل بیشتری در بانکهای خصوصی پدیدار گشته و از طرفی قانون کهنه تبلیغات نیز توسط کمیسیونها و کارگروه های فرهنگی مجلس بازنگری شده بود!.
اما بدشانسی های من تمامی نداشت!. نه تنها دوران دبیرستان بلکه دانشگاه را نیز به پایان رسانیدم!. با دوندگی های بی امان توانسته بودم از محل سپرده هایم، وامی دست و پا کرده و شغلی را برگزینم. برای ازدواجم نیز با این بهانه که قبلا وام گرفته !، مجددا سپرده گذاری نموده و در بوروکراسی پیچیده نظام بانکی پیروزمندانه وام دیگری گرفتم!. حالا عاقل تر از هر زمانی به فضای سالم تبلیغاتی بانکها همراه با تاکید بر نیات خیرخواهانه آنها، اطمینان یافته و شانس خود را به بخت آزمایی مبدل نکردم!. گرچه نیم نگاهی به برنده شد در عرصه رقابت تنگاتنگ مشتریان بانک ها داشتم اما سعی نمودم حداقل با دریافت وام هایی از محل سپرده هایم معضلاتی چون مسکن و... را برطرف نمایم. محصول سپرده گذاری از دوران طفولیتم تنها تعدد وامهایی بود که با فرا رسیدن اقساطشان عمر مرا کوتاه تر می نمودند!. وضعیت مخرب بانکها، ساماندهی شده و دیگر از تبلیغات غیرواقعی و مروج مادیگرایی و تجمل گرایی خبری نبود!. بگذریم که بانکی باقی نمانده تا سپرده ای را جذب نماید!. عده ای بحث کهنه و نخ نمای بدهی های کلان دولت به بانکها را عامل ورشکستگی بانکها می دانستند. توان اعتبار دهی بانکها بشدت سیر نزولی یافته و در این وانفسا هر گروه، دیگری را متهم می نمود.
من نیز مدتها مرده بودم!!. وراث من که سنجیده تر عمل کرده بدون هر گونه ریسکی از برداشت همان سپرده ها!، هزینه دفن و کفنم را فراهم نموده و تنها لاشه دفترچه را به همراه من به یادگار در قبر گذاشتند!. البته اینکه آنان گذاشته و یا همان دستهای مرموز وقت تولد، لاشه دفترچه را در قبرم قرار داده معمای لاینحلی است که من و سایر مردگان را به شگفتی وا داشته است!.
اکنون و در دوران برزخی ام، مدیریت پاداش و رضایتمندی مشترکین را درک می کنم!. خبری از دیوان سالاری نظام بانکی نیست و من بی محابا در تاریکی قبرم با مرور بر تاریخ حیاتم همچنان چشم انتظار دریافت پاداش اعمال خیرخواهانه ام در قالب نظام شبه ربوی بانک ها می باشم اما همچنان غافل...!!!.