تبليغاتX
خنده نمکین خدا/یوسف زهراء

تاريخ : پنجشنبه 28 شهریور1387 ساعت: 3:28 قبل از ظهر

 
 
سلام بر لیله القدر ،شب نور و رحمت ،شب نزول قرآن و سعادت
 

خداوندا ! در این شبها به کرامت بی کرانه ات سوگندت می دهیم که آواز نیاز مابشنوی و حاجت ما را برآوری و چشم عنایت از ما مگیری که روی خواهش به جانب تو داریم و از غیر از تو برکناریم

پروردگارا ! آن چه از آمرزش وعده فرموده ای وفا کن و مهرورزی خود را برما تمام نما

آللهم عجل لولیک الفرج

التماس دعا


 

|+| نويسنده :احمد فیاض |

تولد ماهان عسلی مبارک باد!!

تاريخ : شنبه 16 شهریور1387 ساعت: 7:9 بعد از ظهر

 
اجازه بدید کمی از مطالب رسمی و ژورنالیستی خارج شویم. می دونم تیتر یه خورده شما رو قلقلک می ده چون هنوز هانیه یکسال و دو سه ماه بیشتر نیست!. پارسال هم عرض کردم که بعد از ۳ دختر رحمت آفرین بنا بر عمل خاص دیگر قید بچه بالاجبار!!! زده شده  اما پس قصه و قضیه ی تولد چیه؟!
دوستان کلبه ی وبلاگی من و سایر هنردوستان و اهالی شعرو ادب و فرهنگ قطعا شاعره ی متعهد و ارزشمدار معاصر سرکار خانم نغمه مستشار نظامی رو بهتر از بنده می شناسند. سال قبل همین حول و حوش مقاله الگوهای پنهان به قلم حقیر که در ایرنا درج گردید رو بخاطر می آورید(اگر هم یادتون نیست می تونید یه سر خزیده و یا دوان دوان به آرشیو بزنید). آن مقاله  درباره ی کل خانواده ی شاعر و ادیب و فرهیخته مستشار نظامی اعم از پدر و همسر و فرزندان به ویژه نغمه خانم قلمفرسایی شده و .....!!
 بله! حکایت از این قرار بود که نم نمک اولین نوه ی آقای ایرج مستشار نظامی و خانم احیاء و فرزند سرکار نغمه خانم در همین روزها پا به عرصه ی حیات بگذارد. از قبل به جهت ارائه ی یک کادوی فرهنگی تصمیم گرفتم با دوستان ص هنر روزنامه، متن شعری را با عنوان باغ آغوشت که نغمه خانم اون رو تقدیم به تمامی مادران نموده بود را چاپ کنیم اما حقیقتا اینکه در میان روزهای خدا دقیقا در همان روز تولد ماهان، شعر هم در روزنامه ادیت بشه مایه ی شگفتی من و دوستان شد!.
خب! نفس راحتی می کشم!! بله!  خبر رسید که ماهان کوچولو در ساعات بامدادی امروز پا به عرصه ی حیات گشود و از سویی متن شعر نیز در ص هنر روزنامه قدس از سرکار خانم نغمه مستشار نظامی ادیت شد.
به نوبه ی خود این تولد فرخنده و مبارک رو در چنین روزهای صمیمی و دوست داشتنی و ضیافت الهی به آقا ایرج و فریبا خانم یعنی پدربزرگ و مادر بزرگ و سپس به نغمه خانم(مادر) و آقا راوک(پدر)از طرف خودم و خانواده ام تبریک و تهنیت عرض می کنم و متن شعر رو هم تقدیم حضور تمامی دوستان می کنم
 
 
 
براي همه مادرها
باغ آغوشت درج در ص هنر روزنامه قدس مورخه ۱۶/۶/۸۷
* نغمه مستشار نظامي

چه قدر بوي تو خوبست... بوي آغوشت
هميشه زحمت من بوده است بر دوشت
چنان زلال و لطيفي كه مطمئن هستم
دو بال بوده به جاي دو دست بر دوشت
ولي به خاطر من بال را كنار زدي
كه با دو دست بگيري مرا در آغوشت
كه با دو دست برايم دو بال بگذاري
به جاي روشني بالهاي خاموشت
كه آسمان خودت آسمان من باشد
كه از بهشت بخوانم دوباره در گوشت
آهاي روسريت آفتاب تابستان!
شكوفه تاج سر تو بنفشه تن پوشت
بهشت جاي قشنگيست جاي دوري نيست
بهشت باغ بزرگيست، باغ آغوشت
بهشت اول و آخر، گمان نكن حتي
بهشت هم بروم مي كنم فراموشت!
***
 

|+| نويسنده :احمد فیاض |

باز باران با ترانه(درج روزنامه قدس)

تاريخ : جمعه 8 شهریور1387 ساعت: 7:11 قبل از ظهر

 
این متن با کمی تلخیص در ویژه نامه پرونده، ضمیمه رایگان روزنامه قدس با محور پدیده مهاجرت روستائیان در مورخه شنبه ۲/۶/۸۷ درج شد.
احمد فیاض

... در چادرمسافرتی اش که بوی خاک، گچ، سیمان و آجر و.... سراسر آن را فرا گرفته بود، تصویری قاب شکسته ؛ با سنجاقی که بر دیوار پارچه ای چادر دوخته شده، خودنمایی می کرد!. او شب  و روز بگونه ای می خوابید تا امتداد نگاه خسته اش بر آن تصویر قاب گرفته ی پر از گرد و غبار، زوم شود و با بیدار شدنش نیز با اولین نگاه او را دریابد!. آن قاب شکسته؛ لالایی خوان عهد خستگی هایش شده بود. تنها همدم و مونس دوران غربت آن جوان مهاجر روستایی!. هرگاه که پس از پرسه زدنهای بی هدفِ بعد از غروب؛ خسته تر از زمان کار، به چادر بر می گشت و با خماری و نشئگی اش، مثلا جسم را با رویای وهم آلود اعتیاد استراحت می داد؛ تازه روح به تب و تاب می افتاد و این لحظه قاب شکسته برایش لالایی می خواند تا او دمی بیاساید!.

روز مرگی های او در هیاهوی ساخت و سازهای قارچ گونه شهری؛ اینگونه سپری می گشت!. کار در ساختمان بلند نیمه کاره ای که در گوشه ای از حیاط  و در میان شن و ماسه، چادری برایش نصب کرده تا او هم کارگر باشد و هم نگهبان!.

 پس از غروب آفتاب، هنگام هجوم بی امان دلتنگی و غربتش، کوچه و خیابانهایی را گز می کرد که تعداد آج های آسفالت آن را نیز شمرده بود. آن قدر پیش می رفت تا به آن پارک کذایی برسد . نیمی از دستمزدش را بر کف دست می گذاشت و از دستی دیگر بسته ای را می ستاند و بر می گشت تا آن آرامش خیالی را باز هم در پایان خستگی هایش تجربه نماید.

##################

... آن شب، از بوی خاک، گچ و سیمان خبری نبود. شاید بود و او احساس نمی کرد. هزاران درد نهفته، بدجوری افکارش را به غلیان در آورده و زخمهای کهنه اش به طعنه دهان باز کرده بودند. پرنده ی مهاجری شده بود که  بالهای زخمی اش پریدن را از او سلب کرده و نپریدن یک پرنده یعنی مرگ و نیستی!. مگر نه اینکه پرندگان مهاجر، ترانه های سفر را در باغهای سوخته می خوانند.

 روح سرگردان و متلاطمش او را بخاطر خزان زودرسی که  در عنفوان بهار حیاتش بدست آورده؛ شماتتش می کرد. جمعه قبل که برای دید و بازدید به روستایش برگشته بود؛ بشدت مورد تمسخر و ریشخند اهالی ده و خانواده اش قرار گرفته و این سخت برایش گران تمام شده بود!.

بی اختیار بیاد سال سوم دبستان افتاد!. نیمکتهای چوبی دبستان روستا و پنجره ی شیشه شکسته ای که خود آن را برشکسته بود!. تعمدا نیز آن را شکسته تا نسیم پاییز را بخوبی احساس نماید!. نشستن بر روی نیمکت همان و خردشدن برگهای خشکی که  از آن پنجره، میهمان ناخوانده ای شده؛ همان!.

  و او چقدر لذت می برد. سوم دبستان! تعلیمات اجتماعی و مهاجرت خانواده هاشمی از کازرون به نیشابور!. مهاجرتشان چقدر زیبا بود!. در خاموشی حضورش، بازهم شیرین ترین خاطراتش را جستجو می کرد. .... وقتی از کنار باغهای روستا می گذشت و نفس را با عطر صحرا روانه ریه هایش می کرد و به شتاب خود را به آلاچیق روستایی اش می رساند، سر به هوا با همان صندل های پاره،  خود را روی صفحه ی تلویزیون سیاه و سفیدی که پدر خریده؛ می انداخت و به تماشای کارتونی می نشست که جذاب و دیدنی بود!. «مهاجران!». آهنگش را زیر لب می نواخت!. با آن خانواده کشاورز از انگلیس پای بر سواحل استرالیا و آدلاید گذاشت.

تکرار مکررات!. مهاجرت های دوران کودکی همیشه پایان خوشی داشت اما چرا اینبار سرنوشت برای او تراژدی تلخی را رقم زده؛ در حالیکه او در جستجوی رمانتیک گونه؛ مشابه پایان خوش قصه ی مهاجران، از روستا به شهر روانه شده بود. می ترسید!. ....دکتر« دیتون»، آن دائم الخمر قصه، مدام از پیش چشمانش رژه می رفت!. تلاش می نمود تا دکتر دیتون نباشد. مگر می شود از واقعیت فرار نمود؟!. واقعیت این بود که حال و روز او به مراتب اسفناک تر از سرنوشت دکترِ مهاجران بود. کاش مثل برادر کوچک «لوسیمی» بود تا پس از پیدا کردنش با بزرگیش او را انگشت بدهان سازد. حقیقت تلخ است! همیشه مهاجرت از روستا به شهر؛ فرار از بربریت خیالی به تمدن آرمانی نیست!. او در عصر انفجار شهرها مهاجرت کرده بود. در انفجاری که مقدمه انفجار بزرگتری بود. انفجار اخلاق، انفجار شخصیت و شاید انفجارجسم!. آرمان نهایی او پس از فروش قطعه زمین اهدایی پدر و مهاجرت به شهر، در دود و دمِ  پای منقل خلاصه شده بود. ریه هایی که تجربه استنشاق هوای پاکیزه روستا را داشت اینک تنگی نفس و سرطان ریه را میهمان ناخوانده خود می دید. روح عاصی و نافرمانش که از پافشاری او مبنی بر ترک روستا همراه با اشک و آهِ پدر، مادر و خواهر شکل پذیرفته؛ چون خوره بر وجودش چنگ انداخته بود. تجربه مدرنیته را در سموم تلخ  اعتیاد مزه مزه می کرد. سخت گرفتار قساوت و شقاوت زندگی مدرن شهری شده بود و بسان برگ شکننده پاییزی که بر رویش می نشست و خردش می کرد، شکسته بود. اینک خسته تر از هر روز و شب؛ حتی  آن قاب شکسته با تصویر درونیش نیز دیگر لالایی نمی خواند. سکوت مرگباری بر چادرش حکمفرما گشته و او برای رمیدن از هراس آن سکوت وهم آمیز، بی محابا می کشید و می کشید!. دود با بوی گند هرویین فضای چادر محقرش را در بر گرفته بود. ... ناگهان قاب شکسته  از جای کنده شد و بر روی  سینه اش افتاد!. احساسش نکرد. او برای ابد دیگر نمی توانست احساس نماید....!.

##################

.... صبح روز بعد از میان پچ پچ های درگوشی و مبهم سایر کارگران آن ساختمان، صدایی را بوضوح می شنیدی!. «او جوانمرگ شد! ساده لوح!با چه آرزو و امیدی زمینهایش را طعمه هوسرانان متمول نمود و از روستایش عازم شهر شده بود». نظریه پزشکی قانونی  در تعیین علت مرگش حکایت از افراط او در کشیدن مواد مخدر داشت.

... و تابلوی قاب شکسته بعنوان تنها یادگاری اش؛ کنجکاوانه دست بدست می چرخید. تابلو؛ منقش به تصویر کودکی بود که بر بستری از فضای سبز دشت، آزادانه به پرواز درآمده و بر حاشیه اش چنین نگارش شده بود:

«...کودکی ده ساله بودم/ چست و چابک، شاد و خرم، نرم و نازک/ می دویدم همچو آهو، با دوپای کودکانه/ می پریدم از سر جو/ دور می گشتم ز خانه/ می شنیدم از پرنده/ از لب باد وزنده/ رازهای زندگانی، داستانهای نهانی/.....»

 


|+| نويسنده :احمد فیاض |

آخرین نوشته ها
مدارس شاد! گمشده نظام آموزشی
ویژه سردار سرلشکر شهید شوشتری

از ماست که برماست!
غنی سازی محصولات غذایی با....!
طنز:خاطرات یک مرده از نظام بانکی!!!
پاسخی ساده بر سئوال مهم رای دهندگان به میرحسین موسوی پس از انقلاب 22 خرداد 88!
دوبس دوبس سید!
آجرك الله يا صاحب الزمان
پلشتی های شهر من!
آرشيو وبلاگ
آبان 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385