تاريخ : پنجشنبه 28 شهریور1387 ساعت: 3:28 قبل از ظهر
خداوندا ! در این شبها به کرامت بی کرانه ات سوگندت می دهیم که آواز نیاز مابشنوی و حاجت ما را برآوری و چشم عنایت از ما مگیری که روی خواهش به جانب تو داریم و از غیر از تو برکناریم
پروردگارا ! آن چه از آمرزش وعده فرموده ای وفا کن و مهرورزی خود را برما تمام نما
آللهم عجل لولیک الفرج
التماس دعا

تاريخ : شنبه 16 شهریور1387 ساعت: 7:9 بعد از ظهر

تاريخ : جمعه 8 شهریور1387 ساعت: 7:11 قبل از ظهر
... در چادرمسافرتی اش که بوی خاک، گچ، سیمان و آجر و.... سراسر آن را فرا گرفته بود، تصویری قاب شکسته ؛ با سنجاقی که بر دیوار پارچه ای چادر دوخته شده، خودنمایی می کرد!. او شب و روز بگونه ای می خوابید تا امتداد نگاه خسته اش بر آن تصویر قاب گرفته ی پر از گرد و غبار، زوم شود و با بیدار شدنش نیز با اولین نگاه او را دریابد!. آن قاب شکسته؛ لالایی خوان عهد خستگی هایش شده بود. تنها همدم و مونس دوران غربت آن جوان مهاجر روستایی!. هرگاه که پس از پرسه زدنهای بی هدفِ بعد از غروب؛ خسته تر از زمان کار، به چادر بر می گشت و با خماری و نشئگی اش، مثلا جسم را با رویای وهم آلود اعتیاد استراحت می داد؛ تازه روح به تب و تاب می افتاد و این لحظه قاب شکسته برایش لالایی می خواند تا او دمی بیاساید!.
روز مرگی های او در هیاهوی ساخت و سازهای قارچ گونه شهری؛ اینگونه سپری می گشت!. کار در ساختمان بلند نیمه کاره ای که در گوشه ای از حیاط و در میان شن و ماسه، چادری برایش نصب کرده تا او هم کارگر باشد و هم نگهبان!.
پس از غروب آفتاب، هنگام هجوم بی امان دلتنگی و غربتش، کوچه و خیابانهایی را گز می کرد که تعداد آج های آسفالت آن را نیز شمرده بود. آن قدر پیش می رفت تا به آن پارک کذایی برسد . نیمی از دستمزدش را بر کف دست می گذاشت و از دستی دیگر بسته ای را می ستاند و بر می گشت تا آن آرامش خیالی را باز هم در پایان خستگی هایش تجربه نماید.
##################
... آن شب، از بوی خاک، گچ و سیمان خبری نبود. شاید بود و او احساس نمی کرد. هزاران درد نهفته، بدجوری افکارش را به غلیان در آورده و زخمهای کهنه اش به طعنه دهان باز کرده بودند. پرنده ی مهاجری شده بود که بالهای زخمی اش پریدن را از او سلب کرده و نپریدن یک پرنده یعنی مرگ و نیستی!. مگر نه اینکه پرندگان مهاجر، ترانه های سفر را در باغهای سوخته می خوانند.
روح سرگردان و متلاطمش او را بخاطر خزان زودرسی که در عنفوان بهار حیاتش بدست آورده؛ شماتتش می کرد. جمعه قبل که برای دید و بازدید به روستایش برگشته بود؛ بشدت مورد تمسخر و ریشخند اهالی ده و خانواده اش قرار گرفته و این سخت برایش گران تمام شده بود!.
بی اختیار بیاد سال سوم دبستان افتاد!. نیمکتهای چوبی دبستان روستا و پنجره ی شیشه شکسته ای که خود آن را برشکسته بود!. تعمدا نیز آن را شکسته تا نسیم پاییز را بخوبی احساس نماید!. نشستن بر روی نیمکت همان و خردشدن برگهای خشکی که از آن پنجره، میهمان ناخوانده ای شده؛ همان!.
و او چقدر لذت می برد. سوم دبستان! تعلیمات اجتماعی و مهاجرت خانواده هاشمی از کازرون به نیشابور!. مهاجرتشان چقدر زیبا بود!. در خاموشی حضورش، بازهم شیرین ترین خاطراتش را جستجو می کرد. .... وقتی از کنار باغهای روستا می گذشت و نفس را با عطر صحرا روانه ریه هایش می کرد و به شتاب خود را به آلاچیق روستایی اش می رساند، سر به هوا با همان صندل های پاره، خود را روی صفحه ی تلویزیون سیاه و سفیدی که پدر خریده؛ می انداخت و به تماشای کارتونی می نشست که جذاب و دیدنی بود!. «مهاجران!». آهنگش را زیر لب می نواخت!. با آن خانواده کشاورز از انگلیس پای بر سواحل استرالیا و آدلاید گذاشت.
تکرار مکررات!. مهاجرت های دوران کودکی همیشه پایان خوشی داشت اما چرا اینبار سرنوشت برای او تراژدی تلخی را رقم زده؛ در حالیکه او در جستجوی رمانتیک گونه؛ مشابه پایان خوش قصه ی مهاجران، از روستا به شهر روانه شده بود. می ترسید!. ....دکتر« دیتون»، آن دائم الخمر قصه، مدام از پیش چشمانش رژه می رفت!. تلاش می نمود تا دکتر دیتون نباشد. مگر می شود از واقعیت فرار نمود؟!. واقعیت این بود که حال و روز او به مراتب اسفناک تر از سرنوشت دکترِ مهاجران بود. کاش مثل برادر کوچک «لوسیمی» بود تا پس از پیدا کردنش با بزرگیش او را انگشت بدهان سازد. حقیقت تلخ است! همیشه مهاجرت از روستا به شهر؛ فرار از بربریت خیالی به تمدن آرمانی نیست!. او در عصر انفجار شهرها مهاجرت کرده بود. در انفجاری که مقدمه انفجار بزرگتری بود. انفجار اخلاق، انفجار شخصیت و شاید انفجارجسم!. آرمان نهایی او پس از فروش قطعه زمین اهدایی پدر و مهاجرت به شهر، در دود و دمِ پای منقل خلاصه شده بود. ریه هایی که تجربه استنشاق هوای پاکیزه روستا را داشت اینک تنگی نفس و سرطان ریه را میهمان ناخوانده خود می دید. روح عاصی و نافرمانش که از پافشاری او مبنی بر ترک روستا همراه با اشک و آهِ پدر، مادر و خواهر شکل پذیرفته؛ چون خوره بر وجودش چنگ انداخته بود. تجربه مدرنیته را در سموم تلخ اعتیاد مزه مزه می کرد. سخت گرفتار قساوت و شقاوت زندگی مدرن شهری شده بود و بسان برگ شکننده پاییزی که بر رویش می نشست و خردش می کرد، شکسته بود. اینک خسته تر از هر روز و شب؛ حتی آن قاب شکسته با تصویر درونیش نیز دیگر لالایی نمی خواند. سکوت مرگباری بر چادرش حکمفرما گشته و او برای رمیدن از هراس آن سکوت وهم آمیز، بی محابا می کشید و می کشید!. دود با بوی گند هرویین فضای چادر محقرش را در بر گرفته بود. ... ناگهان قاب شکسته از جای کنده شد و بر روی سینه اش افتاد!. احساسش نکرد. او برای ابد دیگر نمی توانست احساس نماید....!.
##################
.... صبح روز بعد از میان پچ پچ های درگوشی و مبهم سایر کارگران آن ساختمان، صدایی را بوضوح می شنیدی!. «او جوانمرگ شد! ساده لوح!با چه آرزو و امیدی زمینهایش را طعمه هوسرانان متمول نمود و از روستایش عازم شهر شده بود». نظریه پزشکی قانونی در تعیین علت مرگش حکایت از افراط او در کشیدن مواد مخدر داشت.
... و تابلوی قاب شکسته بعنوان تنها یادگاری اش؛ کنجکاوانه دست بدست می چرخید. تابلو؛ منقش به تصویر کودکی بود که بر بستری از فضای سبز دشت، آزادانه به پرواز درآمده و بر حاشیه اش چنین نگارش شده بود:
«...کودکی ده ساله بودم/ چست و چابک، شاد و خرم، نرم و نازک/ می دویدم همچو آهو، با دوپای کودکانه/ می پریدم از سر جو/ دور می گشتم ز خانه/ می شنیدم از پرنده/ از لب باد وزنده/ رازهای زندگانی، داستانهای نهانی/.....»