تاريخ : سه شنبه 29 اسفند1385 ساعت: 11:6 بعد از ظهر
یا مقلب القلوب والابصار
یا مدبر الیل و النهار
یا محول الحول والاحوال
حوّل حالنا الی احسن الحال
برآمد باد صبح و بوی نوروز به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال وهمه سال مبارک بادت این روز وهمه روز
آرام آرام آهنگ ساز عرصه ی گیتی، موسیقی سبز بهاری را در دستگاه « شور» روانه ی بازار طبیعت می نماید تا بار دیگر مخلوق محصور در بی «شوری» زمستانی، تجربه ی شیرین نجوا و ترانه های نغز آفرینش را تکرار نماید. غزلسرایی مرغان و چهچهه ی بلبلان، ترنم ریزش چشمه ها و جویبار ها، نم نم باروون، شکوفایی گلهای معطر بهاری، غرش نهرها و رودهای جاری، آژنگ نگاه رنگین کمان و... دست در دست هم « شور» را تزریق رگهای آدمیان می نمایند. انسان، رخوت و سکوت خود را اینبار در هیجان « شور» و در امتداد زمستان پی می گیرد!. و خوشا به حال آنان که زمستانشان نیز « شور» بود و بهارشان « اکمال شور»!!
اکمال معنای یا«محول الحول و الاحوال، حول حالنا الی احسن الحال» می گردد تا تثبیت قلب شکل پذیرد.

پدر و مادر، همسر و فرزند و تو ای دوست سبز من که در تمامی فصول حتی در نشئگی و رخوت عهد پاییز و زمستان، شور را به من اهدا نمودی اکنون تحفه ی گرانبهای شور الهی را در دامان خود می بینی که الله آن را سروده است. ای کاش قدر تمامی شما عزیزان را دانسته باشم. سال بسرآمد و سالی دیگر!! و من هنوز وامدار محبت و لطف شمایانم.
چه شیرین! در این واپسین لحظات غروب سال باز هم بغضی تلخ! و مرثیه ای سرخ تو را به یاد «او» می اندازد. ناخودآگاه ذکر آللهم عجل فرجهم بر لبانت می نشیند و ظهور مهدی(عج) را با همان شور و هم آوا با تمامی خلقت طلب می نمایی تا اکمال شورسبز بر بستر خلقت عینیت یابد. آری بهار ما یوسف زهراست و نگار ما گل نرگس.

عیدتان مبارک و آرزوی سالی پر خیر و برکت برایتان از درگاه ایزد منان خواستارم و خود را محتاج مناجات سحری شما می دانم.
التماس دعا
متاسفانه مشغله آخر سال مانع بروز کردن وبلاگم گردید و شاید در نیمه دوم فروردین آن را بروز نمایم که پوزش می طلبم





تاريخ : سه شنبه 15 اسفند1385 ساعت: 11:53 بعد از ظهر
ميــم مثــــله
ملاقلي پور
همیشه باد
با حضوری نرم
میان ما ایستاده بود
و حال
از جمع ما
تو رفته ای
وباد
همچنان می وزد
بر خاطرات
بی زوال
** از یاد نخواهی رفت ...**

خداحافظ عمو رسول!






تاريخ : پنجشنبه 10 اسفند1385 ساعت: 11:59 بعد از ظهر
چاپ در روزنامه قدس- ص آخر مورخه ۱۰/۱۲/۸۵

سلام بر تو اي مولاي خوبان! اي جلوه جمال الهي!
پرواي من را ببخشاي كه خود را در زمره خوبان انگاشته ام! جسارت من نه از خود كه علتي دگر دارد و آن حديث لحظه هاي انتظار توست كه بر دفتر قلبم جاري مي شود. نوشتن از تو شيرين ترين لحظه حيات من است.
آقا! دلم هواي واژه اي ملكوتي را نموده كه عطر نبوي را با بوي خوش مهدوي پيوند مي دهد.
بخوان! بخوان ترنم هستي بخش ظهور را قرائت كن و از حراي غيبت برون آي، نغمه آسماني حضور را چون چشمه اي بهاري جاري كن كه ديري است در عطش نوشيدن آن مايه حيات جاويد مي سوزم.
اي يادگار خون خدا! نگارش از تو، جان و دل و تمامي وجود را صادقانه مي طلبد. چون اصحاب حسين(ع) كه صادقانه تمامي وجودشان را در طبق اخلاص نهادند. مگر نه اين است كه عاشورا همواره در بستر دهر جاري است. پس منتظر مي مانم شايد تو بيايي و وجودم را با حضور عاشورايي ات عطرآگين نمايي. اگر هم نيامدنت اقتضاي الهي بود، آن قدر مي نويسم و آن قدر مشق هجر را ديكته مي نمايم تا شهيد عاشورايي ميدان انتظار تو لقب گيرم.
اي مولاي بهاري، مي دانم سرانجام مرغ دلها پايان زمستان هجر تو را مي سرايند، اما... آقا! قاصدكان بهاري در راهند و نويد بهاري سبز را مي دهند. يقين دارم كه بارش قطره هاي محبت امامت و ولايت تو، مرغ دلم را از چشمه زلال انتظار سيراب خواهد كرد. پس مي نويسم و باز هم خواهم نوشت كه اي مولاي خوبان.
* احمد فياض
تاريخ : یکشنبه 6 اسفند1385 ساعت: 4:30 قبل از ظهر
محمد تقي صبور رحمتي معلم بازنشسته ي از ديار مشهدالرضا(ع) كه معلم بود و شاعر. شاعري كه براي اهالي اين شهر شعر گفت تا با خواندن آنها دل تنهاييشان تازه شود.
او جمعه راهي ديار باقي شد و در اولين سال بازنشستگي از شغل انبيايي اش يعني معلمي طاقت جدايي را بر نتابيد و رفت. روحش شاد
اثري از زنده ياد صبور رحمتي
دخترك روستايي
سل
ساكت
در كار ساختن حفره اي است
در ريه هايش
بته جقه
ترنج
در هم مي روند
فشرده مي شوند
شكل مي گيرند
تار: خون
پود: خون
ساعت: خون
ثانيه: خون
و او همچنان مي بافد
با دفي از سرفه هاي دمادم
قالي مي بافد دختر روستايي
و دستمال آبي آسمان
خالي از گلابي ست
به ياد مادر
مربع غمگين من
اي غروبگاهان كه شيشه ات خاكستري است
در متني نارنجي
نقاش ساده دل
رنج بيهوده مي برد براي انتخاب رنگ
تو چار فصل نيستي كه پيوسته در خونم مي گردد
و مي گرداند
تو چارچوب نيستي
قاب نيستي
با عكس غروبي در آن
تو مربع آشناي مني
همان كه چار گوشه قلبش را در چارقد مي پيچد
گره مي زند، ايثارش مي كند
تو مادري
كه نگران چارستون بدن مني