تاريخ : یکشنبه 29 مرداد1385 ساعت: 3:47 بعد از ظهر
روزگاری بود ميوه اش فتنه، خوراکش مردار، زندگی اش آلوده، سايه های ترس شانه های بردگان را می لرزاند. تازيانه ستم، عاطفه را از چهره ها می سترد. تاريکی، در اعماق تن انسان زوزه می کشيد و دخترکان بی گناه، در خاک سرد زنده به گور می شدند. و در اين هنگام بود که محمد (ص) بر چکاد کوه نور ايستاد و زمين در زير پاهای او استوار گرديد.
عيد شريف مبعث
در سال پیامبراعظم
بر امت بزرگ اسلامى و شما دوست عزيز مبار ك باد
جهان، آبستن بزرگترين حادثه حيات خويش است. چشم زمين، از
ديدن زشتترين چهره آدم، نابينا و گوش آسمان از ![]()
شنيدن كريهترين آوازهاى جهالت، ناشنوا و زمان، بدترين ثانيههايش را
![]()
از پستوى لحظات بيرون كشيده است. صبر، بردبارىاش را از كف داده و تاب تحمّل
بار سنگين ذلّت برايش ناممكن شده است. شب از ديدن![]()
سياهترين چهره بشر،وحشت زده از خواب برمىخيزد و روز در سياهى اوهام
شبپرستان، چونان مار غاشيه، در خود مچاله شده است. ![]()
غم و اندوه، يتيم آستانه دلهاى دردمند است، و حسرت، خيمه سياهش را بر سينههاى
چا ك چا ك گسترده، و آه، پرندهاى است كه در آسمان بى كسى پرواز مىكند و بيچارگى
بشر را آوا مىدهد. ناله بىپناهان و ضجّه بردگان با همهمه زوزه مستانه
شهوت پرستان قريش، درهم آميخته و محيطى وحشت زا پديد آورده است.
بشر به اوج توحش رسيده و با زنده به گور كردن![]()
دختران، ترس جاهلانه را در پشت توجيه احمقانهاش مخفی مىكند.
خداوند، جهان را به سپيده دم آزادى نويد مىدهد.
پلاس پوسيده جهالت و ندامت را از تن انديشه و عمل بشر![]()
بيرون مىكشد و جهانيان را مهمان زيباترين سفره كرمش مىسازد، و محمد
(صلىاللهعليهوآله)
را با سبدى پر از ميوههاى رحمت، به خانههاى ستمسوخته بشر مىفرستد.
همگان را به خوان ![]()
يكتاپرستى مىخواند. كامشان را با شهد آزادى، شيرين و نامشان را با خلعت آزادگى،
رنگين مىكند. در دلهاشان تخم ايمان ![]()
مىپاشد و از اعمالشان خوشه تقوا درو مىكند. درهاى خدعه و نيرنگ، شكسته و
بازار ناجوانمردى، بسته و بوستان صفا و صداقت، شكوفا گشته
و پيامبر رحمت (صلىاللهعليهوآله) در يـك دست، خورشيد رسالت و در دست ديگر،
ماه هدايت را به جهانيان هديه مىكند. ![]()
چه زيباست چادر سبز رسالت بر آسمان آبى هدایت،
و چه ديدنى است پرواز كبوتران شرف بر
قلّه جوانمردى. چه تماشايى است![]()
در سپيده دم آزادى، خراميدن غزالهاى آزادگى در وسعت انسانيت. چشمه خشكيده
شرف، پر آب و باران محبت، زمين تر![]()
ك خورده عاطفه را سيراب ساخته است. روح همدردى در كالبد بى جان بشر دميده و
عصبيت قومى، جايش را به همدلى مىدهد.
![]()
![]()
![]()
تاريخ : شنبه 28 مرداد1385 ساعت: 2:17 قبل از ظهر
تاريخ : یکشنبه 22 مرداد1385 ساعت: 2:17 قبل از ظهر

در سرخی اشکهای خونینم، رقص خونین قلم
را از یاد نبردم!!
خواستم بگویم بدون شرح!! اما رقص مستانه
قلم زیبایی ها را به یادم آورد!!

ای خواهر شهیده!! امنیت قلم من در گرو نفسهای مظلومانه
آخرینی است که اینچنین نوجوانت را بی تاب کرده است!
تو مرزها را درنوردیدی و اسلام جهان شمول را معنا بخشیدی!
اما عده ای در پناه امنیت اهدایی تو در ام القرای اسلام تو را
ندیدند!

نمی دانم! آیا تو شهید هستی یا آنانی که خوارج گونه عمود خیمه ولایت را ساییدند.
همان دوستان نادانی که با نیرنگهای دشمنان دوست نما با سخره گرفتن گل واژه شهادت به آزادی شیطانی خود وعده حضوردادند و دست و پا زنان از قربانیان خود بعنوان شهید یاد نمودند!

ای بانوی شهیده! بدان که آن اپوزیسیون وابسته صهیونیست هر چند در لباس خودی شهادت را به بازی گرفتند و برتفکر ولایی تو در آن سوی مرزها در دیاری به نام لبنان خندیدند، آگاهانه می دانند که بی عطر شهادت تو آنها هم هیچند!!
اگر تو نمی بودی شاید اکنون دستان مادرم یا خواهرم و یا همسرم و یا........ در دست من می بود و من آن نوجوان غرق به خون!
من تو را می شناسم! بانویی که عطر شهادت را بر خود زدی و فریاد برآوردی:
ای برادر و خواهر مسلمان ایرانی! من خط مقدم جبهه انقلاب اسلامی برآمده از جنون ولایت در عرصه ی پیکار با طاغوتیان زمانم!
مرا هم ببین! نوجوانم را هم بگیر!
اما مژده .... که افق سرخ پیروزی مقاومت تو به عنوان جبهه حق همچون سرخی خونت اندک اندک به چشم می آید!

تاريخ : پنجشنبه 19 مرداد1385 ساعت: 0:3 قبل از ظهر









تاريخ : سه شنبه 17 مرداد1385 ساعت: 4:1 قبل از ظهر

تاريخ : سه شنبه 17 مرداد1385 ساعت: 3:16 قبل از ظهر

تاريخ : جمعه 13 مرداد1385 ساعت: 12:13 بعد از ظهر
تاريخ : چهارشنبه 11 مرداد1385 ساعت: 5:38 بعد از ظهر
رومن رولان در جايي مي گويد:
خوب است جامعه از هنرمند بپرسد كه سهم من از هنر تو چيست؟ اگر چيزي براي من نداري،پس رهايم كن!!
عكسهايي رو براتون گذاشتم كه در عين جذاب بودن، ارتباطي با هم دارد!! بخصوص تصاوير اولين با آخرين!!
بقيه رو لطفا بالاي تصوير جناب مرحوم محمدي ملاحظه بفرماييد!






آيا محمدي آن قدر مهم بود كه نظام هزينه بالاي(به زعم عده اي قتل) او را پرداخت نمايد؟ اصلا محمدي كيست؟ شما مي شناسيد؟ البته من همينجا بگويم كه او را نمي شناسم؟!
براي من آن چهره كودك معصوم و بانوي محجبه و خواهر كمي تا قسمتي ابري كه شعور خود را به نمايش گذاشته اند، مانداگاري بيشتري در ضمير ناخودآگاهم دارد!
بيشتر نمي خوام بگويم چون....!! راستي محمدي كيست؟؟
من ايرانم را دوست دارم! و نمي خواهم مانند هنرمندي باشم كه براي ايرانم چيزي نداشته و رها شوم!
راستي در همان اسرائيل غاصبي كه مدعيان ازادي و حقوق بشر، حمايتش مي نمايند، فرد نظامي كه از عرصه نبرد با جيش الله رميده بود به 28 سال حبس(بگوييم حبس ابد ديگه!!) محكوم شد!!
قضاوت را بر عهده شما مي گذارم

اي « مسلمان نام» غارت پيشه، اي ننگ مسلماني!
«صورتك» از چهره ي ناپاك خود برگير
اي شرفهايت همه در خاك!
وي هوس هايت همه بيدار!
اي بسا بيغوله و دهليز، در اين شهر دلگيرست.
درد دل بيغواه هاي تار-
بالش زنهاي «بي فردا»-
پاره اي از سنگ.
كودكان، بيمار-
دختران، دلتنگ
اشكشان، خونين-
رويشان، بي رنگ
تا سحر، بي خواب-
با اجل، در جنگ.
لحظه لحظه جانشان بر لب ز بي ناني.
ليك تو مرد « مسلمان نام»-
خفته ايي چون « كرم ابريشم»-
در درون پيله هاي تن نواز بستري رنگين
در«بلورين خانه ايي» چون قصر سلطاني.
بسترت از گل
تختت از مرمر
پايه هاي تخت نمرودين تو از عاج
عاج آن از استخوان سينه ي مرد بياباني
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تاريخ : یکشنبه 8 مرداد1385 ساعت: 2:0 قبل از ظهر
تاريخ : شنبه 7 مرداد1385 ساعت: 4:59 بعد از ظهر
يا مَن اَرجوهُ لِكُلِّ خَير وَ امَنُ سَخَطَه عِندَ كُلُّ شَرّ
اي آن كه بتو اميد دارم در هر خيري و ايمنم از سخطش در هر شري
يا مَن يُعطِي الكَثيرَ بِالقَليل يا مَن يُعطِي مَن سَئَلَه
اي آنكه عطا كند بسيار در برابر اندك! اي آنكه عطا كند به هر كسي كه خواهش كند از او

يا مَن يُعطِي مَن لَم يَسئَلهُ وَ مَن لَم يَعرِفهُ تَحَنُّنَاً مِنهُ وَ رَحمَه
و اي كه عطا كند كسي را هم كه خواهش نكند و نشناسدش از مهرورزي و رحممتش
اَعطِني بِه مَسئَلَتي اياك جَميعَ خَيرِ الدُنيا وَ جَميعَ خَيرِ الاخره
عطا كن به من بر خواهشي كه از تو كردم همه خير دنيا و همه خير آخرت را
وَاصرِف عَنّي بِمَسئَلَتي اياك جميع شرالدنيا و شر الاخره
و بگردان از من به خواهشم از تو همه شر دنيا و شر آخرت را

فَاِنَّه غَيرِ مَنقوصٍ ما اَعطَيت وَ زِدني مِن فَضلِكَ يا كريم
زيرا كم نيايد هر چه عطا كني و بيفزايم از فضل خود اي كريم
يا ذاالجلال و الاكرام يا ذالنعماء و الجود يا ذالمن و الطول حرم شيبتي علي النار
اي صاحب جلال و كرم! اي صاحب نعمتها و بخشش! اي صاحب و جود! حرام كن موسپيدم را بر آتش
![]()
![]()
![]()
![]()
تاريخ : شنبه 7 مرداد1385 ساعت: 4:17 بعد از ظهر
شطحي بخاطر حلول ماه خدا رجب كه عاشقي چون علي (ع) را در خود جاي داده است
بساطت مفهومي و درك بي واسطه خداوند و روبرو شدن مستقيم با او، همان است كه مدهوشيت
و هيبت و عشق مي آورد.
چون عارف، بي واسطه نزد اوست، اين نزديكي عين انس و وجد است و چون بي واسطه در او فاني مي شود، آن فنا هيبت مي آفريند.
همچون كسي كه هم عاشق درياست، هم غرقه ي دريا!!
نمي داند از هلاكت بترسد يا از هماغوشي با دريا لذت ببرد. و لذا :
من ميان گفت و گريه مي تنم
يا بگويم يا بگريم چون كنم؟
گر بگويم فوت مي گردد بكا
ور بگريم چون كنم شكر و ثنا
«مثنوي مولوي»
بي جهت نيست كه دريا نزد عارفان عاشق اين همه جذبه داشت. دريا معشوقي است كه در عين
هماغوشي، عاشق خود را مي كشد!:
دشمن خويشيم و يار آنكه ما را مي كشد
غرق درياييم و ما را موج دريا مي كشد
«مثنوي مولوي»
از اين رو محك ولايت اولياي خداوند اين است كه هم سرشار از محبت الهي و هم سرشار از
خوف و خشيت او باشند، هم از شوق او بلرزند و هم از خوف او بترسند، هم عاشق و عاجز
باشند هم شجاع و دلير همچون علي (ع) كه هم عاشق بر خدا بودند و زيباترين سخنان را از سر
عشق او بر لب مي آورد و به عاشقان تاريخ الهام مي بخشيد و هم از خوف خداوند مي لرزيد.
مبادا در اطاعت او قصوري ورزيده يا خلاف رأي محبوب، عملي كرده باشد. آن مناجاتهاي شبانه
و آن تقرب ورزي هاي عاشقانه بود كه آن دليري هاي روزانه را مي آفريد.
بر گرفته از كتاب حديث بندگي و دلبردگي نوشته عبدالكريم سروش
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()