تبليغاتX
خنده نمکین خدا/یوسف زهراء
خنده نمکین خدا/یوسف زهراء
صفحه نخست
ایمیل مدیر
خنده نمکین خدا/یوسف زهراء

 

این ایام خجسته خنده ی نمکین خدا بر لبان مبارک آن یوسف زهراء نقش می بندد که جهان در حسرت دیدار اوست تا با ظهورش جلوه ی جمال محمدی مادرش را در آسمان آبی مدینه ی فاضله اش شاهد باشیم که میلاد با سعادت مادر بزرگوارش می باشد. ای یوسف زهراء! تبریک و تهنیت عرض می کنیم و باز هم می گوییم که: آللهم عجل لولیک الفرج


به ياد آر چشماني را كه بر تو نگران بودند
به ياد آر دستاني را كه شب ها با نوازش هاي خود دردهاي تو را تسكين مي دادند
به ياد آر دلي را كه به خاطر تو زخم ها خورده است
آن هنگام زانو بر زمين بگذار و موهبت مادر را سپاس دار بيستم جمادي الثاني هر سال، روزي پر از خاطره و معنويت است؛ خاطراتي شيرين از مادران مهربان ، فرزندان با محبت و همسران با وفا ؛ اين روز به يُمن ِ زاد روز بانوي نمونه اسلام ، فاطمه زهرا ( سلام الله عليها) ، روز مادر نام گرفته است ؛ بانويي كه گل سرسبد تمام بانوان عالم است ؛ تنها زني كه پدرش معصوم ، شوهرش معصوم و خودش نيز معصوم بوده و پيامبر گرامي اسلام (ص) به او لقب " اُم ابيها " داده است ، يعني زني كه براي پدرش همچون مادر بود.
اگرچه دوران زندگي حضرت زهرا (س) كوتاه بود در كتاب دكتر شهيدي روي اين عدد بحث شده است . اما زندگاني پر بركت و درخشان وي ، آن بانوي بزرگوار را به الگويي بي نظير براي تمام زنان عالم در طول تاريخ مبدل ساخته است؛ زني كه كودكي اش را در خانه شخص اول اسلام – پيغمبر اكرم (ص) – و دوران بچه داري را در خانه دومين شخصيت ممتاز اسلام –علي (ع) – گذراند و دو امام معصوم - امام حسن (ع) و امام حسين (ع) - ، و دو دختر فداكار و شجاع - زينب و ام كلثوم - را به جامعه تحويل داد.
زندگي و سيره ي حضرت زهرا( س) به قدري آموزنده و جذاب است كه هر زن آزاده اي در جهان او را چونان قديسه اي تحسين مي كند؛ زني كه تولدش از دامن خديجه كبري ، همسر پيامبر گرامي اسلام (ص) و در كانون نخستين خانواده اسلامي با نغمه هاي آسماني و تسبيح قدسيان همراه شد و شب ميلادش را عرشيان به بانگ تكبير و تسبيح جشن گرفتند و خداوند لقب كوثر به او عطا كرد؛ زيرا وي سرچشمه ي تمام خوبي هاي جهان است.
و چه زيبا تولد اين بانوي گرانقدر به ابتكار بنيانگذار جمهوري اسلامي – امام خميني (ره) – روز زن و روز مادر نام گرفت ؛ " اگر روزي بايد روز زن باشد ، چه روزي والاتر و افتخارآميزتر از روز ولادت با سعادت فاطمه زهرا سلام الله عليهاست ؛ زني كه افتخار خاندان وحي است و چون خورشيدي بر تارك اسلام عزيز مي درخشد."
از بيانات امام خميني (ره) در تاريخ 15/ 2/ 59

 
 
همسر عزیزم!
 

با تو همدردم، با تو هم شادم، با تو همزادم، با تو همرازم و با تو

 

همنفسم!

 

من عاشق و مجنون توام که اگر نشتری بر رگ نیلی تو آشنا شود،

 

پیش از او، جان من به فریاد خواهد آمد!

 

هیچ کس جز خدای علیمم، نمی داند که تا چه پایه دوستت دارم.

 

هیچگاه خود را از تو جدا نخواسته ام

 

که مرگ را بر این جدایی رجحان می نهم.

 

اگر روزی بگریم، غم توست که جانم را به خروش می آورد.

 

زمانی که شادی بر در سرایم حلقه می کوبد،

 

 شادی تست که به اهتزازم وا می دارد!

 

هنگامی که از چشمانی معصوم دم می زنم، چشمان پر از

 

عصمت تو پیش چشمم رنگ می گیرد!

 

آن هنگام که از گیسوانی سیاه یا زر تار، قصه می گویم، تار

 

گیسوی تست که بر گردن جانم می پیچد!

 

آن دم که از عشق، دم می زنم واژه های آن را از قامت تو،

 

از اشک

 

تو، از لبخند تو، از دندان تو و از موی بلند تو وام می کنم!

 

بلندای عشقم، از قامت تو، صفای آن از اشک تو، و تلالو و

 

 درخشندگی اش از دندان تو مایه می گیرد و

 

 بالندگی آن از بالندگی روح تو!

 

آری! این تویی که چون رحمت خداوند، در رگ رگ من،

 

در خون من، در دستهای من، در زندگی و حرکت من و

 

 در جوانه های حیاتم، جاری هستی!

 

می دانم در دل تو خانه ایی دارم به اندازه تمامی مساحت قلبت!

 

پس چون تو معشوق منی، از خدای مهربان می طلبم که

 

جاویدان

 

بمانی تا عشق من نیز بر تو جاودانه بماند!

 

سرت سبز، دلت گرم، لبت خندان!

 
 

 

مادر و همسر عزیزم و دخترای گلم و تمامی خواهران دینی من!

روزتون مبارک!

 

نوشته شده توسط احمد فیاض در یکشنبه 2 تیر1387
لينك مطلب

 
۱- احتمالا تا سه هفته ی دیگه، وبلاگم بروز نمیشود. دلیلش هم مسافرتی که در پیش است. خب! امروز آخرین امتحان بچه هاست و طبق قولی که داده بودم عازم سفر می شویم. انشاءا... به لطف خدا مسیر طولانی شمال، تهران(جهت مراسمات ۱۴ و ۱۵ خرداد)، قم و جمکران، استان مرکزی، همدان، کردستان، آذربایجان غربی، شرقی، اردیبل و بعد هم آستارا و مجددا از جاده کناره به سمت مشهد بر می گردیم!!.
۲- هر کدام از دوستان که می توانند در مورد مکانهای دیدنی مسیر فوق کمک کنند ایمیل یا در قسمت نظریات ارائه تا استفاده کنم. طبیعتا از کافی نت ها سرکی میزنم.
۳- این پست متنوع است. بیشتر مختص تعدادی از عکسهایی است که گرفته و خواهشم اینه که شاید به جهت شرکت در مسابقات احتمالی خداناکرده سوء استفاده نشود. چون فایل های اصلی عکس نزدم موجوده و با ذکر نام عکاس بهر برداری مجاز می باشد.
سپاسگزارم
 

عکاس:احمد فیاض
 در صورت باز نشدن عکس ها، راست کلیک نموده و سپس  شو پیکچر رو بزنید
 
 
 
 
 
 
 
برای دیدن تصاویر ادامه مطلب رو کلیک کنید
 
 

ادامه مطلب
نوشته شده توسط احمد فیاض در شنبه 11 خرداد1387
لينك مطلب

 
آلاچیق وبلاگی یک فوتبالیست متعلق به دوست خوبم جناب یونس مسعودی بازیکن و کاپیتان تیم فوتبال پیام افتتاح شد
 
 
* دو مطلب زیر در روزنامه قدس ۵ شنبه ۲۶/۲/۸۷ یکی در ص آخر و دیگر نیز در ص خراسان امروز قدس درج شده است
حرفهای انتظار:ندایی دیگر!
قلم بر مي دارم تا واژه هاي سبز انتظار را به رشته تحرير درآورم، اما چه بنويسم كه قلم شكسته من از وصف مولاي غايبم قاصر است. گل واژه «وعجل في فرج مولانا» بر لبانم مي نشيند و سپس مي گويم: خدايا! مي خواهم براي گمگشته يعقوبيان زمان بنويسم!. و اندكي بعد قلم با هجوم سبز كلمات نگارش را آغاز مي كند.
در گذر عارفانه عصر انتظار، هر گاه كه عرصه را بر خود تنگ يافته و در كوران شدايد و مصائب مي رفتيم تا قافيه را ببازيم؛ دست ها را به وسعت دلهاي منتظر بر آستان دوست دراز كرده و ابتدا فرج مولايمان را طلب نموديم! و سپس... .
آنروزها در تهاجم شوم دشمنان،دستهايمان را به گستردگي جهان انتظار، بلند كرده و گفتيم: «اللهم عجل لوليك الفرج! اللهم النصر الموحدين علي القوم الكافرين!». و دقايقي بعد سپاه شكست خورده خصم راهي دوزخ شد.
وقتي خود را در محاصره اقتصادي معاندان نظام اسلامي ديديم، دستانمان را به عظمت قلبهاي شكسته منتظر گشوديم و گفتيم: «العجل! العجل! يا رزاق!». و پس از آن وفور نعمت خداوندي بر ما باريدن گرفت.
هنگامي كه از بهبودي و سلامت بيماران لاعلاج، نااميد گشته، دست بر دعا برداشته و زمزمه كرديم: «سلام علي آل ياسين! اللهم اشفع كل مرضانا!». و دقايقي بعد شفاي بيماران، هديه خوب خدا شد.
آن هنگام كه باران، قطرات رحمتش را از ما دريغ كرد و خشكسالي ميهمان سفره هاي ما شد، به پهنه آسمان انتظار دستان را گشوده و ابتدا گفتيم: خدايا! در فرج مولايمان تعجيل بفرما!! و بارالها! حال باران را بر ما ارزاني ده!. و لحظاتي چند ترنم بارش، شادي بخش وجودمان شد.
اي يوسف دلها! تاريخ ادبيات انتظار، شاهد استجابات حاجاتي است كه در آن ذكر فرج شما، مقدم بر دعاهايمان بود.
پس در آدينه ديگر، ندبه اي ديگر را تلاوت مي كنيم با مقدمه دعاي فرج شما!. و در طلب پايان انتظار، دستان گشاده را به درازاي تاريخ غيبتت بر درگاه دوست بلند كرده و مي گوييم: بار الها! فرج مولايمان را برسان!. شايد جمعه ديگر بيايي!

احمد فياض

سمفوني مرگ در رودخانه روستا درج در روزنامه قدس ۲۶/۲/۸۷
توضیح:راستش این دل نوشته زمانی در ذهنم جرقه زد که به اتفاق خانواده در وسط هفته رفتیم توت خورون! جای همه خالی! چند تا عکس هم گرفته که برای دهان آب افتادن بعضی ها در ادامه مطلب می گذارم و توصیه می کنم حتما تصاویر رو ببینید و لذت ببرید!!
* احمد فياض
در روزگاري نه چندان دور و در همين نزديكي هاي شهر، دره اي خوش آب و هوا وجود داشت. دره اي زيبا با دهكده اي زيباتر! هر شامگاه وقتي خورشيد حرير زردش را رفته رفته جمع مي كرد، ميدانگاه ده پاتوق كشاورزاني مي شد كه مي آمدند تا خستگي يك روز پر تلاش را از تن به در كنند. چپق ها در حالي يكي يكي دود مي شد كه رودخانه رساتر از روز سمفوني محزوني مي نواخت! و در اين ميان ريش سفيدان كه هزاران خاطره تلخ و شيرين را در سير اين موسيقي تجربه كرده، تعمداً استكانهاي چاي را بر نعلبكي مي سابيد تا شايد آن سمفوني مغموم را نشنوند! تلخ و شيرين روزگار براي آنها تمامي نداشت. طعم تلخ چاي تنها قهوه خانه ده نيز با آن سمفوني همراه مي شد و كامشان را تلخ تر از هميشه مي كرد. لاجرم باز هم تكرار مكررات!
اين بار قصه گوي سپيد موي، از افسانه يك روستايي گفت. گفت تا شايد سمفوني تلخ رود، خسته از هجاي موسيقايي اش سكوت پيشه كند.
به ياد مي آورم دوراني كه گرگها از هر كوي و برزني روانه دره شده بودند. هر روز و شب تعدادي از احشام ما طعمه گرگها قرار مي گرفت و ترس و دلهره بر روستا مستولي شده بود ! غروب به بعد، كسي جرأت خروج از كلبه را نداشت. آخه اينجا شده بود گرگ دره!
در همين ايام، شير علي پا به عرصه حيات دهكده گذاشت. وقتي او به دنيا آمد، قنداقش را از پوست خشك شده دهان شير گذر داده تا شايد بر حسب سنتهاي ديرينه ده، شكارچي ماهري شود. با اين شرايط شير علي به عهد شباب رسيد و اوضاع زمانه رو به تغيير نهاد. صبح و شام، صداي شليك سنگهاي زوبندش كه در دره مي پيچيد مايه آرامش اهالي شده بود. مي دانستند كه گرگي بر زمين افتاده و لحظاتي بعد بر كول شيرعلي در همين ميدانگاه نقش بر زمين مي گشت.
گرگها رفتند!اما...
پيرمرد آهي كشيد! و در حالي كه دهانش از حرارت بيان خشك شده بود، قورت و قورت چاي تازه اش را سر كشيد و ادامه داد... تازه گرگها رفته بودند كه گرگهايي در لباس آدم به دره حمله ور شدند. طعمه آنها نه احشام و گله و رمه، بلكه زمينهاي حاصلخيز روستا بود كه مورد طمع چپاولشان قرار گرفته بود. اسارت طبيعت، رهاورد شوم آن گروه بود. نه! اسارت شيرعلي و علي ها!! جوانترها كه شيرعلي را به خوبي به ياد مي آوردند، سكوت پيشه كرده اما كوچكترها پرسيدند: پس شيرعلي كجاست؟!
شيرعلي اولين كسي بود كه طعمه گرگهاي زمين خوار سودجود شد. او هويتش را فروخت! او كه بارها از اسب افتاده بود اين بار از اصل افتاد! شيرعلي زمينهايش را فروخت و رفت! بسياري نيز به تبعيت از او باغهاي خود را فروختند و عازم شهر شدند. چيق هايشان مبدل به پيپ و سيگارهاي خارجي گران قيمت شد. نسكافه، نوشيدني مورد علاقه آنها شد! مركبشان اتومبيلهاي پر زرق و برق مدرن امروزي شد و ساكن دخمه هاي تنگ و تاريكي به نام آپارتمان شدند.
اما بازي سرنوشت به گونه اي تلخ برايش رقم خورده تا او هميشه در حال فرار باشد! نه از گرگهاي دره و نه از گرگهاي زمين خوار، بلكه او از خويشتن خويش فرار مي كرد! او حسرت آزادي درختان توت را بر دل دارد! او دلتنگ چشمه ها و جويبارهاي زلال و روان شده است! او خجالت زده اسارت سبزه و گلهاي وحشي و باغها و چشمه ها و رودخانه و... شده كه به ارزاني تقديم آن سودجويان نامشروع كرده است.
دلش براي سرود حماسي رودخانه تنگ شده است. همان رودي كه اكنون سمفوني مرگ را منفعلانه مي نوازد تا بلكه صداي قطع درختان و تخريب باغها و ساخت و سازهاي ويلايي به گوش نرسد!!!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط احمد فیاض در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387
لينك مطلب


  • منوی سایت
  • صفحه نخست
  • پست الکترونيک
  • خانگي سازی
  • ذخيره كردن صفحه
  • اضافه به علاقه منديها

  • درباره وبلاگ
  • این وبلاگ متعلق به احمد فیاض مقاله نویس و نویسنده و عکاس آزاد است. حاوی آثار قلمی و نوشتاری چه آنها که در سطح رسانه ها چاپ می شود و چه آن آثاری که تنها فضای مجازی اینترنت را محل بیان می بیند. عمده همکاری با روزنامه محترم قدس است.
    پذیرای انتقادات و پیشنهادات تمامی دوستان می باشم
    متولد 1350 و بازنشسته یک ارگان مقدس(بزنید به تخته!! 20 سال خدمت بعلاوه ده سال تشویقی و 37 سالگی و بازنشستگی)دارای سه فرزند به نامهای مائده، فایزه، هانیه که به اتفاق همسرم تنها دارای های حیاتم می باشند
  • آرشیو موضوعی
  • نویسنده
  • جستجو
  • :جستجو در گوگل
    :جستجو در همین صفحه

  • آمارسایت
  • »افراد آنلاين:
    »تعداد بازديدها:
    »کاربر: Admin


    Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

    Add to Technorati




    کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

    All Rights Reserved 2008-2010 © by rahill20.blogfa.com

    Design This Web By Noleek ™ @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM